اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

اميرعلي

اسم مدل مو : سون (Seven)

كوتاه كردن موهاي اميرعلي براي مامان و بابا رخداد دلنشيني نبود چون اميرعلي از شروع بكار عموي آرايشگر گريه مي كرد تا وقتي كه هنوز كار كوتاه كردن مو تموم نشده مامان و بابا رضايت مي دادن كه ديگه خوب شده ! خب مگه چقدر طاقت ميارن گل پسر گريه كنه و فقط شاهد باشن ؟ ضمن اينكه اميرعلي به بستن پيشبند رضايت نمي داد و بابا عباس هم بخاطر ناآرومي مجبور بود در تمام مدت بغلش كنه و نتيجه اين كار مي شد لباسهاي پرازموي بابا و پسر ... موهاي نامرتب اميرعلي هميشه سرزنش اطرافيان بخصوص خاله هما را در پي داشت كه : خاله به بابا بگو حسني شدم ... ولي كي دلشو داشت بره سمت آرايشگاه ... اما بالاخره چاره اي نبود و بنابراين روز جمعه بعد از بيدار شدن ام...
8 خرداد 1392

هوره ... مهره

پنجشنبه هشتم فروردين از اونجا كه اميرعلي از زمان به دنيا اومدن خيلي پسرخوبي بوده!!! عيدديدني فاميل در دو سال گذشته بسيار محدود بوده و لذا اميرعلي تا بحال به زادگاه باباعباس ، هوره ، نرفته و ظاهرا حتي اسمشم نشنيده ! بهر حال ... بابا و مامان در حال گفتگو و برنامه ريزي براي عيدديدني هستن و به دنبال زمان مناسب براي رفتن به هوره ... جمعه نهم فروردين مامان آزي : اميرعلي آماده شو بريم عيدديدني اميرعلي : مي خوايم بريم " مهره " ؟ مامان آزي : بابا عباس : *** پ ن : امیرعلی , بابا عباس و آقاجون بابا در ... مهره !   ...
8 خرداد 1392

روز مادر

روز چهارشنبه 11 اردیبهشت 92 ,  به مناسبت روز مادر من به همراه سایر همکاران خانم به صرف نهار میهمان ویلای کاهکش شرکت بودیم و در این میهمانی بچه های ما نیز دعوت بودند ...   امیرعلی با هیجان بسیار سوار سرویس اداره مامان شد, همکارای مامانو دید, با بچه هاشون آشنا شد و تمام مدت با اونها در محوطه ویلا مشغول بازی بود : تاب , چرخ و فلک زمینی ...     و  بیشتر عاشق گلای قاصدکی شد که در فضای سبز ویلا به چشم می خوردند ...   امیرعلی : مامان این چیه ؟ مامان : گل قاصدک, باد میاد و گلاشو با خودش می بره, گلا هم خبرای خوب با خودشون می برن ...   امیرعلی : چه جوری ؟  ...
1 خرداد 1392

سخت ترين روزها

سلام قول داده بودم از گذشته هم بنويسم، البته بهتر بود با خاطرات شيرين شروع مي كردم اما ترجيح دادم اول از سخت ترين روزهايي كه داشتيم بنويسم تا سنگيني تلخي هاشون باهام نمونه !    عصر  چهارشنبه بيست و هفتم مهر ماه 90 : بابايي بعد از چندروز نبودن تصميم داشت اميرعلي را واسه گردش ببره. مامان جون تاكيد كرد كه گل پسر از صبح ناآرومي كرده و كمي هم تب داره و البته همينطور هم بود و تمام مدت اميرعلي ناآرومي كرد و گريه. برگشتيم خونه و اميرعلي بسختي خوابيد. صبح فردا كه پسر سحرخيزم از خواب بيدار شد ديدم زير گلوش به اندازه يه گردو ورم كرده! با بابايي تماس گرفتم و ازش خواستم هرچه زودتر از اداره مرخصي بگيره و بياد خون...
9 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به اميرعلي می باشد